تبليغاتX
بی کران


بی کران

...پاره آجر...

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.. پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می‌کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.” مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.. در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا در روح ما زمزمه می‌کند و با قلب ما حرف می‌زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می‌شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط سوسن|

...پژواک... 

پدری همراه پسرش در جنگلی می‌رفتند. ناگهان پسرک زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد.او فریاد کشید آه… در همین حال صدایی از کوه شنید که گفت: آه… پسرک با کنجکاوی فریاد زد «تو کی هستی؟» اما جوابی جز این نشنید «تو کی هستی؟» این موضوع او را عصبانی کرد.
       پس داد زد «تو ترسویی!» و صدا جواب داد «تو ترسویی!» به پدرش نگاه کرد و پرسید:«پدر چه اتفاقی دارد می‌افتد؟» پدر فریاد زد «من تو را تحسین می‌کنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسین می‌کنم»  پدر دوباره فریاد کشید «تو شگفت انگیزی» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگیزی». پسرک متعجب بود ولی هنوز نفهمیده بود چه خبر است.
      پدر این اتفاق را برایش اینگونه توضیح داد: مردم این پدیده را «پژواک» می‌نامند. اما در حقیقت این «زندگی» است. زندگی هر چه را بدهی به تو برمی‌گرداند. زندگی آینه اعمال و کارهای نیک و بد توست. اگر عشق بیشتری می‌خواهی، عشق بیشتری بده. اگر مهربانی بیشتری می‌خواهی، بیشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبی، درک کن و احترام بگذار. اگر می‌خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!

    این قانون طبیعت است و در هر جنبه ای از زندگی ما اعمال می‌شود. زندگی هر چه را که بدهی به تو برمیگرداند. به هر کس خوبی کنی، در حق تو خوبی خواهد شد و به هر کس که بدی کنی، بدی هم خواهی دید. زندگی تو حاصل یک تصادف نیست. بلکه آینه ای است که انعکاس کارهای خودت را به تو بر می‌گرداند.

 پس هرگز یادمان نرود «که با هر دستی که بدهیم، با همان دست می‌گیریم و با هر دستی بزنیم، با همان دست هم می‌خوریم 

                                                      

چند جمله زیبا و کوتاه...

عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد والا معشوق بهانه است.
به خاطر داشته باشید که امروز همان فردایی است که دیروز درباره آن نگران بودید . از خود بپرسید اقلاًَ این چیزی است که درباره آن نگرانم به وقوع پیوست یا خیر ؟
خوشبختی میان پرده بدبختی است.

ای زیبا خود را در عشق بیاب نه در چاپلوسی آینه .
 آری برای شنا کردن به سمت مخالف جریان رودخانه قدرت و جرات لازم است والا هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق آن حرکت کند . (اسمایلز)
اگر درباره کسی نیکویی کردی پوشیده دار و اگر کسی درباره تو نیکویی کرد آشکار ساز. (حضرت علی)

در درون خود بسیار بزرگتر از آن باشید که به دیگران می نمایید . (توماس براون )

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط سوسن|

سال نو مبارک

 بیا ای دل اندکی بهترشویم

         یانه اصلأ آدمی دیگر شویم

             ازهمین امروز هنگام نماز باخدا قدری صمیمی ترشویم

                                                            

سیب شود رویتان،سرخ و سپیدوقشنگ

    سبزشود جانتان،سبزوبلندوکمند

      سیرشودکامتان،ازکرم کردگار

           سکه شود کارتان، روزیتان برقرار


             ماهی عمرت بود، پرحرکت پرتلاش

                غم بشودسنجدی، رخت ببندد یواش


                     پرزحلاوت شود،چون سمنو زندگی

                        غرق سعادت شود،شیوه این بندگی

                                                                     عیدتان مبارک

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط سوسن|

 

سلاااام

یه سلام پر از انرژی به تمام دوستای گلم بابت تاخیر طولانیم هم از همتون عذرخواهی می کنم...

جا داره از خیلی از شما دوستای گلم که این مدت به من لطف داشتن هم تشکر کنم...

ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥

ღ♥به سلامتی همهღ♥

به سلامتی درخت!

نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.

  ღ♥

به سلامتی دیوار!

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

ღ♥

به سلامتی دریا!

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.

 

به سلامتی سایه!

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

 

ღ♥

به سلامتی پرچم ایران!

که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.

ღ♥

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

ღ♥

به سلامتی نهنگ!

که گنده‌لات دریاست.

ღ♥

به سلامتی زنجیر!

نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.

ღ♥
به سلامتی خیار!

نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.

ღ♥

به سلامتی شلغم!

نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.

ღ♥

به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

ღ♥

به سلامتی پل عابر پیاده!

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !

ღ♥

به سلامتی برف!

که هم روش سفیده هم توش.

ღ♥

به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

ღ♥

به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.

ღ♥

به سلامتی دریا!

که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

ღ♥

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.

ღ♥

به سلامتی بیل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

ღ♥

به سلامتی دریا!

که قربونیاشو پس می‌آره.

ღ♥

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.

ღ♥

به سلامتی عقرب!

که به خواری تن نمی‌ده.


(عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)

ღ♥

به سلامتی سرنوشت!

که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.

ღ♥

به سلامتی سیم خاردار!

که پشت و رو نداره.
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط سوسن|

ترفند های زندگی

......به کلینیک خدا خوش آمدید....

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم
فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت،
معلوم شد که لطافتم پایین آمده!

زمانی که دمای بدنم را سنجید،
دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم

تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم،
چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم،
معلوم شد که مدتی است صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد،
و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم
از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند :
رنگین کمانی به ازای هر طوفان،
لبخندی به ازای هر اشک،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا.

جمله نهایی :
عیب کار اینجاست که من "آنچه هستم" را با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم،
خیال میکنم آنچه باید باشم هستم،
در حالیکه آنچه هستم نباید باشم ...


*احمد شاملو*

نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط سوسن|

ترفندهای زندگی

چند نکته کنکوری زندگی...

وقتی از شادی به هوا میپری مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه.
مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره.
فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد ولی راه به جائی نخواهد برد.
میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا یا بگوئی : خدا به خیر کنه، باز صبح شده انتخاب با توست.
اگر در کاری موفق شوی دوستان دروغین و دشمنان واقعی بدست خواهی آورد.

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط سوسن|

ترفندهای زندگی

چاپلین به دخترش نوشت:
  هرگز چشمانت را برای کسی که
  معنی
  نگاهت را نمی فهمد گریان مکن،
  قلبت را خالی نگه دار
  و اگر روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی
  سعی کن فقط یکنفر باشد و به او بگو
  تو را کمتر از خدا و بیشتر از خودم دوست دارم
  زیرا به خدا اعتقاد و به تو نیاز دارم

اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم ناراحت نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود.

اگر حسادت خاصیت سوختن داشت دیگر احتیاج به هیچ سوخت دیگری نبود .

فرصت را افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند.
 

 

                                             ************************

نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط سوسن|

ترفندهای زندگی

از زرتـشت سئوال کردند:

زندگی خود را بر چند اصل استوار کردی؟
فرمودند:
1. دانستم کار مرا ديگری انجام نمی دهد، پس تلاش کردم.
2. دانستم که خدا مرا می بيند، پس حيا کردم.
3. دانستم رزق مرا ديگری نمی خورد، پس آرام شدم.
4. دانستم پايان کارم مرگ است، پس مهيا شدم.

مارک تواين مي گويد: بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد

يکي ميدونه كه دوستش داري، يکي نميدونه دوستش داري! بيچاره اوني که فکر ميکنه دوستش داري!!

کسی که سوال می پرسد ، چند دقیقه احمق است اما کسی که سوال نمی پرسد ، برای همیشه احمق است.

نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط سوسن|

وبلاگ‌نويسي بدون مراجعه به وبلاگ
 
 
افزونه ScribeFire امكان جالبي دارد و آن هم اين است كه بدون مراجعه به وبلاگ خود مي‌توانيد با گشت و گذار در وب، وبلاگ هم بنويسيد و آن را منتشر كنيد.

 اين افزونه يك ويرايشگر كامل هم دارد و كار را بسيار ساده كرده است. براي دريافت و نصب اين افزونه به نشاني زير برويد:

https://addons.mozilla.org/en-US/firefox/addon/scribefire-blog-editor

نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط سوسن|

  بی ریاترین بیان عشق

 نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
 
 
 
 
 
نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط سوسن|


آخرين مطالب
» ترفندهای زندگی
» ترفندهای زندگی
» عید نوروز
» به سلامتی همه
» ترفندهای زندگی
» ترفندهای زندگی
» ترفندهای زندگی
» ترفندهای زندگی
» تازه ها
» ترفندهای زندگی
Design By : Pars Skin


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس